گیاهی ترین گیاهی ترین AnzanDigital فروشگاه
صفحه خانگی / دسته‌بندی نشده / لحظه ، لحظه با کربلا

لحظه ، لحظه با کربلا

پيش از ورود امام حسين (ع) به کربلا، به عبيدالله بن زياد خبر رسيد که: ديلم‏ها بر منطقه دستبي (بين همدان و ري)، حمله کرده و بر آنجا غلبه يافته‏اند، از اينرو، عمر بن سعد ابي‏وقاص» را به حکومت ري برگزيد و حکم فرمانروايي او را صادر کرده و وي را به همراه چهار هزار سرباز آماده رفتن ساخت. [۱] . ابن‏ سعد، سپاه خود را بيرون برد و در منطقه «حمام اعين» اردو زد. [ صفحه ۱۶۵] با آگاه شدن عبيدالله بن زياد، از ورود امام حسين (ع) به کربلا، از آنجا که سرکوب کردن نهضت حسيني برايش اولويت داشت، ابن‏ سعد را فراخواند و به او گفت: نخست بسوي حسين حرکت کن! و چنانچه از او راحت شديم، آنگاه به سوي کار خود برگرد. گويا ابن‏ سعد، از پذيرش اين مأموريت کراهت داشت، از اينرو گفت: اگر ديدي خداوند به تو رحمت آورد که مرا از اين کار معاف داري، پس انجام بده و اين تکليف را از عهده من بردار! عبيدالله گفت: باشد، ولي بايد حکم فرمانروايي ري را به ما بازگرداني! عمر بن سعد، که دلبستگي زيادي به حکومت ري داشت، با شنيدن اين سخن سست شد، و گفت: پس به من، امروز را مهلت بده تا آنکه بينديشم! عمر، از نزد عبيدالله بيرون آمد و با افراد خيرخواه خويش به مشورت پرداخت، اما با هر که مشورت مي‏نمود، او را از پذيرش اين مأموريت نهي مي‏کردند. چنانکه حمزة بن مغيرة بن شعبه که خواهرزاده وي بود، به او گفت: اي دايي! تو را به خدا سوگند! بپرهيز از رفتن به سوي حسين، که اين عصيان بر خداست، و موجب قطع رحم مي‏شود، بخدا، اگر همه مال و قدرت دنيا از آن تو باشد و بخواهي آنها را از دست بدهي، براي تو بهتر است از آنکه، بعنوان قاتل حسين خدا را ملاقات کني! ابن‏ سعد به او گفت: بي‏ترديد (اين خواسته تو را) اگر خدا بخواهد انجام مي‏دهم. پس عمر بن سعد نزد عبيدالله آمد و گفت: اي امير! خدا کار تو را به سامان آورد، تو مرا فرمان دادي که به ري بروم، و براي من حکم صادر کردي، مردم نيز اين را شنيده‏اند، پس اگر صلاح دانستي که آن را به من بسپاري، کوتاهي نکن! و براي حسين کس ديگري از بزرگان کوفه را منصوب نما که سزاوارتر از من باشد، و براي نمونه نام برخي را برشمرد. ابن ‏زياد، در پاسخ او گفت: من از تو نخواسته‏ام که اشراف کوفه را به من بشناساني، [ صفحه ۱۶۶] و اينکه چه کسي را برگزينم! اگر با لشکر ما، بسوي حسين حرکت مي‏کني، پس برو! و گرنه فرمان حکومت را به ما بازگردان [۲] التبه در آن صورت خانه‏ات خراب و گردنت از تن جدا خواهد شد [۳] ابن‏ سعد چون ديد عبيدالله لج کرده است و دست بردار نيست، پاسخ داد: پس مي‏پذيرم و حرکت مي‏کنم. [۴] . دوستان بسياري او را نصيحت کردند، که از اين کار خودداري کن، ولي سودي نبخشيد از آن جمله طائف بنوزهره آمدند و به او گفتند: تو را به خدا سوگند مي‏دهيم از اين کار دست بردار، که پي آمد برخورد با حسين، موجب دشمني پايداري ميان ما و بني‏هاشم خواهد شد، پس نزد عبيدالله برگرد و استعفا بده! ولي او از اينکه استعفا دهد خودداري کرد و بر رفتن به سوي حسين مصمم شد. [۵] از اينرو يک روز پس از ورود حسين به کربلا با چهار هزار نفر براي مقابله با آن حضرت (ع) حرکت کرد. هنگامي که لشکر عمر سعد روبروي اردوي امام قرار گرفتند، عمر بن سعد، نخست از عزرة بن قيس احمسي خواست که نزد حسين (ع) برود و از او بپرسد که براي چه آمده و چه مي‏خواهد؟ ولي چون عزره، از کساني بود که دعوت نامه به حسين نوشته بود، از اينکه با حسين (ع) روبرو شود شرم داشت. ابن‏ سعد، به هر کس از بزرگاني که نامه به حسين نوشته بودند اين پيشنهاد را کرد، همه سرباز مي‏زدند و از آن ناخشنود مي‏شدند، تا آنکه «کثير بن عبدالله شعبي» که مردي دلاور و بي‏باک بود و چيزي جلوگير او در کارها نبود، برخاست و گفت: من نزد او مي‏روم و بخدا گر بخواهي او را غافل‏گير مي‏کنم و مي‏کشم. عمر به او گفت: نمي‏خواهم او را بکشي ولي نزد او برو و بپرس براي چه به اينجا [ صفحه ۱۶۷] آمده‏اي؟ کثير، پذيرفت و نزد حسين (ع) رفت. ابوثمامه صائدي، که از ياران حسين (ع) بود، چون چشمش به کثير افتاد به امام (ع) عرض کرد: خدا کار تو را به سامان آورد اي اباعبدالله! بدترين، بي‏باکترين و خونريزترين مردم روي زمين به نزد تو آمد، از اينرو برخاست و سر راه او ايستاد. و به وي گفت: شمشيرت را بگذار، (و بعد حضرت را ديدار کن!) کثير گفت: نه بخدا اين کار را نخواهم کرد، زيرا من فرستاده کسي هستم، اگر سخن مرا گوش دهيد، پيامي که براي شما آورده‏ام را بگويم. و اگر نمي‏خواهيد باز مي‏گردم. ابوثمامه گفت: پس من قبضه شمشيرت را در دست مي‏گيرم و تو سخنت را به او بگو! کثير گفت: نه بخدا! تو هرگز به آن نبايد دست بزني! ابوثمامه گفت: پس مرا از پيامي که آورده‏اي آگاه کن تا به آن حضرت ابلاغ کن وگرنه نمي‏گذارم نزديک وي شوي! زيرا تو تبهکار هستي! بعد از دشنام به يکديگر، کثير نزد عمر بن سعد بازگشت و او را از آنچه پيش آمده بود، آگاه ساخت. عمر، قرة بن قيس حنظلي را پيش خواند، و به او گفت: واي بر تو اي قره! برو و با حسين ديدار کن و از او بپرس براي چه به اينجا آمده است. و چه مي‏خواهد؟ قره پذيرفت و نزد آن حضرت آمد. حسين (ع) چون او را ديد که پيش مي‏آيد، فرمود: آيا اين را مي‏شناسيد؟ حبيب بن مظاهر پاسخ داد: بله! اين مرد از قبيله حنظله بن تميم و خواهرزاده ما است، و راستي من او را فردي خوش فکر مي‏شناختم، و انتظار نداشتم که وي را در اين معرکه ببينم. قره پيش آمد و بر حسين (ع) سلام کرد، و پيام عمر بن سعد را به آن حضرت رساند. [۶] . [ صفحه ۱۶۸] امام حسين (ع) فرمود: از سوي من به او بگو که مردم اين شهر براي من نامه نوشتند و متذکر شدند که پيشوايي ندارند و از من خواستند، پيش آنان بيايم. به ايشان اعتماد کردم ولي آنها به من مکر کردند، با آنکه هيجده هزار مرد از ايشان با من بيعت نمودند، و چون نزديک رسيدم و از مکر آنان آگاه شدم، خواستم به همانجا برگردم که آمده‏ام، ولي حر بن يزيد مرا از آن کار بازداشت و در اين سرزمين فرود آورد. براستي من خويشاوند نزديک تو هستم، پس مرا آزاد بگذار تا برگردم! [۷] . سپس حبيب بن مظاهر به او گفت: اي قره! واي بر تو، کجا برمي‏گردي؟ نزد گروه ستمکار مي‏روي؟ همين جا بمان و اين مردي که با پدرانش دين خدا را تأييد کرده و بلند گردانيده ياري کن! قره به حبيب گفت: من نزد فرمانده خود بروم و پاسخ پيام او را برسانم، آنگاه مي‏انديشم! پس بسوي عمر بن سعد بازگشت و او را از آن خبر آگاه ساخت. عمر گفت: اميدوارم که خداوند من را از جنگ و ستيز با او، آسوده گرداند. آنگاه نامه‏اي به عبيدالله بن زياد به اين مضمون نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم، اما بعد، براستي من هنگامي که نزد حسين فرود آمدم، کساني را پيش او فرستادم و از آمدن وي به اين سرزمين و از آنچه مي‏خواهد پرسيدم، او پاسخ داده است که مردم اين ديار به من نامه نوشته‏اند، و فرستادگان آنان نزد من آمده‏اند و از من خواسته‏اند که پيش آنان بيايم! من هم خواست آنان را پذيرفته و انجام دادم، و اما اينک اگر از آمدنم ناخشنودند، من از پيش ايشان برمي‏گردم! چون نامه عمر بن سعد به عبيدالله رسيد، و آن را خواند گفت: اکنون که چنگال ما به او بند شده، مي‏خواهد خود را نجات دهد ولي روز جنگ هرگز رهايي نخواهد [ صفحه ۱۶۹] يافت! پس از آن، به عمر بن سعد نوشت: اما بعد، نامه تو رسيد و آنچه را که ذکر کردي، دريافتم. تو مي‏تواني به حسين پيشنهاد کني که او و ديگر يارانش با يزيد بيعت کنند، پس اگر اينچنين کرد، دوباره خواهيم انديشيد. هنگامي که اين نامه به ابن‏ سعد رسيد، گفت: براستي مي‏ترسم که ابن ‏زياد سر سازگاري نداشته باشد.

 

ابن ‏زياد در دومين نامه خود، به عمر بن سعد نوشت: ميان حسين و ياران او با آب، حائل شو! تا اينکه يک قطره آب نچشند، همانگونه که با آن شخص باتقوا و پاک، عثمان بن عفان چنين رفتار شد! عمر بن سعد، تا اين پيام را دريافت کرد،همان لحظه «عمرو بن حجاج» را با پانصد سوار فرستاد تا در کنار شريعه، فرود آيند و ميان حسين و يارانش با آب، حائل شوند، بگونه‏اي که آنها نتوانند يک قطره از آن آب بردارند. اين رويداد، سه روز پيش از کشته شدن حسين (ع) صورت پذيرفت. در اين باره، دشمن به اندازه‏اي بدسرشتي نشان داد که باور کردني نيست. چنانکه «عبدالرحمن بن حصين ازدي» که از قبيله بجيله بشمار مي‏آمد، با صداي بلند گفت: اي حسين! آيا به اين آب نمي‏نگري که همچون سينه آسمان است؟ بخدا سوگند، قطره‏اي از آن را نبايد بچشيد، تا آنکه تشنه بميرد! حسين (ع) گفت: بار خدايا! او را تشنه کام بميران! و هرگز وي را نيامرز! حميد بن مسلم مي‏گويد: پس از حادثه کربلا، بخداي يگانه‏اي که جز او معبودي نيست، او را ديدم در حاليکه پيوسته آب مي‏نوشيد تا شکمش پر مي‏شد، سپس آن را [ صفحه ۱۷۰] برمي‏گرداند، و فرياد مي‏زند: تشنه‏ام! تشنه‏ام! و دوباره آب مي‏آشاميد، تا آنکه شکمش پر مي‏شد و برمي‏گردانيد، و از تشنگي مي‏سوخت. او همواه همينگونه بود، تا آنکه جانش در آمد. لعنت خدا بر او باد!! [۱] . پيوستن لشکرهاي فراوان، به سپاه ابن‏ سعد در نينوا، براي جنگ با حسين ادامه داشت. حسين (ع) «عمرو بن قرظه انصاري» را نزد «عمر بن سعد» فرستاد، و از او خواست که شبانه ميان دو لشکر با هم ديدار کنند. عمر بن سعد، با بيست سوار پيش آمد و حسين (ع) نيز با بيست سوار حرکت کرد تا دو گروه به هم رسيدند، حسين (ع) يارانش را به کناري فرستاد، عمر نيز مانند او کرد، تا بتوانند با هم خلوت کنند، آن دو با هم بسيار گفتگو کردند، تا پاسي از شب گذشت و آنگاه هر کدام به لشکر خود برگشتند ولي کسي ندانست آن دو، با هم چه مي‏گفتند، ولي افراد آگاه چنين گمان برده‏اند، که حسين (ع) به عمر بن سعد گفت: بيا تو هم در قيام عليه يزيد با من همراه شو و از قشون آنها کناره‏گيري کن! عمر گفت: خانه‏ام ويران مي‏شود. فرمود: آنرا مي‏سازم! گفت: املاک من را مي‏گيرد فرمود: بهتر از آن را، از ملک خويش در حجاز به تو مي‏دهم. عمر راضي نشد. پس از آن، سخن‏هايي ميان مردم شايع شد، ولي نه چيزي شنيدند و نه دانستند چه مي‏گويند! [۲] . گفتگو ميان حسين (ع) و ابن‏ سعد، چندين بار تکرار شد. [۳] . [ صفحه ۱۷۱] پس از آخرين گفتگو، عمر بن سعد، به مکان خويش بازگشت و نامه‏اي اين چنين به عبيدالله بن زياد نوشت: اما بعد، به تحقيق، خداوند آتش را خاموش کرد و پريشاني را از ميان برد و کار امت را اصلاح نمود. اينک حسين با من پيمان بسته است به همان جايي که از آن حرکت کرده است، برگردد. و يا به يکي از مرزهاي کشور برود. و مانند يکي از مسلمانان بسر ببرد، و در سرنوشت مردم شريک باشد. يا اينکه نزد اميرمؤمنان يزيد برود و دست در دست او گذارد و درباره آنچه که ميان او و يزيد است بينديشد! البته در اين پيمان، خشنودي تو و صلاح امت نهفته است. [۴] . بي‏ترديد، آنچه ابن‏ سعد، براي عبيدالله نوشته، مبالغه‏آميز است و رفتار و گفتار حسين (ع) از آغاز تا فرجام، خلاف آنرا نشان مي‏دهد. او هرگز حاضر به بيعت با يزيد، و يا بي‏تفاوتي نسبت به سرنوشت اسلام و مسلمانان نبود. چنانکه «عقبة بن سمعان» گفته است: من از روزي که حسين (ع) از مدينه بيرون آمد تا مکه و از آنجا تا عراق، با او همراه بودم و همه سخنان او را در طول راه، و ميان لشکر، و حتي هنگام شهادت شنيدم، ولي بخدا سوگند! اين سخني را که گفته‏اند پيشنهاد کرده، دست به دست يزيد بدهد و يا او را به يکي از سرحدات سرزمينهاي اسلامي بفرستد، هرگز از او صادر نشده است. آري تنها فرمود: مرا واگذاريد تا در اين زمين پهناور بگردم و ببينم کار مردم به کجا مي‏کشد. [۵] . گويا عمر بن سعد، اين جملات را براي جلب رضايت عبيدالله و ايجاد مصالحه و پيشگيري از جنگ نوشته است. زيرا که از همان آغاز، از درگيري با حسين (ع) اکراه داشت و براي گريز از آن بهانه تراشي مي‏کرد، ولي دلبستگي به جاه و مقام، او را به رويارويي با آن حضرت کشانده بود. [ صفحه ۱۷۲] به هر حال نامه عمر، به عبيدالله رسيد، و چون آن را مطالعه کرد گفت: اين نامه فردي خيرخواه و دلسوز مردم است. در اين هنگام، «شمر بن ذي الجوشن» که لعنت خدا بر او باد، از جاي برخاست و گفت: آيا اين سخن را از حسين مي‏پذيري؟ اکنون که به سرزمين تو فرود آمده و در کنار توست؟ بخدا سوگند! اگر از ديار تو رخت بربندد، دست در دست تو نگذارد و بي‏ترديد او نيرومندتر شود و تو، ناتوانتر گردي! پس اين پيشنهاد را نپذير که آن نشانگر سستي است. ولي از او و يارانش بخواه که در برابر حکمت تو سر فرود آورند، آنگاه اگر ايشان را مجازات کني تو بدان سزاوارتري! و اگر آنها را ببخشي خود صاحب اختياري! ابن ‏زياد به او گفت: خوب انديشيدي! نظر، نظر تو است، اين نامه را که اکنون مي‏نويسم: نزد عمر بن سعد ببر، بنابراين او بايد از حسين و يارانش بخواهد که در برابر حکم من سر فرود آورند، پس اگر به آن تن دادند، ايشان را سالم نزد من بفرستد، و اگر سرباز زدند، به جنگ آنها بپردازد، پس اگر عمر بن سعد، اين کار را کرد، تو فرمانبردار او باش و از وي پيروزي کن و اگر جنگ را نپذيرفت، تو خود فرمانده لشکر باش و گردن او را بزن و سرش را نزد من بفرست. و به عمر بن سعد نوشت: من تو را نزد حسين نفرستادم که خود را بي‏نياز از درگيري با او بداني، و اين دست و آن دست کني، و کار را به مسامحه بگذراني و سلامت و پايداري براي او آرزو کني و عذر براي او بتراشي و براي او نزد من وساطت کني! بنگر! اگر حسين و يارانش در برابر حکم من سر فرود آوردند، و تسليم شدند، ايشان را سالم نزد من بفرست، و اگر سرپيچي کردند، پس بر آنان هجوم ببر تا آنکه ايشان را بکشي و پيکرهايشان را قطعه‏قطعه کني، چون سزاوار اينگونه رفتار هستند! و چنانچه حصين را به قتل رساندي، بر سينه و پشت او اسب بتازان زيرا که وي سرکش و ستمکار است و من اين کار را براي پس از مرگ زيان بار نمي‏بينم! ولي چون من با خود گفته‏ام که اگر [ صفحه ۱۷۳] او را بکشم، اين کار را انجام مي‏دهم، پس اگر تو فرمان ما را اجرا کردي، پاداش شخصي حرف شنو و پيرو را به تو خواهيم داد. و اگر سرپيچي کني! از کار و لشکر ما کنار برو و لشکر را به شمر واگذار که در آن صورت ما او را فرمانده کار خويش کرده‏ايم. پس شمر با نامه عبيدالله، به سوي عمر بن سعد، پيش تاخت، هنگامي که عمر بن سعد، نامه را دريافت کرد و خواند؟ به او گفت: چه آورده‏اي! واي به حال تو! خدا خانه‏ات را خراب کند و زشت گرداند آنچه که پيش من انداختي! بخدا سوگند! گمان دارم که تو او را از پذيرش پيشنهاد مندرج در نامه من، بازداشتي و کاري را که اميد اصلاح آنرا داشتيم تباه کردي! بخدا سوگند! که حسين تسليم نمي‏گردد زيرا که جان پدرش در پيکر او است. شمر گفت: اکنون بگو چه خواهي کرد آيا دستور امير را اجرا مي‏کني و با دشمنش مي‏جنگي و يا به کنار مي‏روي و سرباز و لشکرش را به من مي‏سپاري؟ ابن‏ سعد، گفت، نه بخدا! سروري را به تو واگذار نکنم و خود آنرا عهده ‏دار مي‏گردم. تو فرمانده پياده نظام، باش!

ادامه در پست بعدی……

درباره admin

مطالب مشابه

روایت شهادت تک تک یاران امام حسین در دشت کربلا

شب و روز عاشورا بنابر سنت تاریخی متعلق به امام حسین (ع) سرور و سالار …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.